تبليغاتX
انديشه هاي پارسي
فرهنگي، هنري، تاريخي

روانشاد زين العابدين جعفري    او زين العابدين جعفري بود! يه  آدم معمولي! با مشكلات و گرفتاري هاي خاص خودش و خيلي از ناكامي هاي ديگه!

    هفت سال پيش وقتي براي مصاحبه استخدامي به منيزيت ايران رفته بودم پيرمردي كه نگهبان كارخانه بود با خوشرويي درب كارخانه را به رويم باز كرد و گفت: سلام آقاي مهندس! گفتم: سلام، من امين پور هستم ولي مهندس نيستم! اين شد پایه آشنايي ما!

 

  وقتي در اون شركت استخدام شدم تا مدتها آقاي جعفري  به من مي گفت: آقاي مهندس! يه روز گفتم آقاي جعفري من مهندس نيستم و نمي شم! و با تعجب پرسيد: مگه شما درس نمي خوني؟ گفتم: چرا! و گفت: پس بالاخره مهندس مي شي! گفتم: نه، رشته تحصيلي من مديريت بازرگانيه! از فرداي اون روز منو آقاي مدير صدا مي كرد! يه روز بهش گفتم: آقاي جعفري هركسي كه مديريت مي خونه كه مدير نميشه!!! يادمه خيلي جدي گفت: ولي شما مدير مي شي من مي دونم!!!

    من پنج ماهه كه از منيزيت استعفا دادم و در شركت ديگه اي با پست مديريت بازرگاني مشغول به كارم! ديشب با آقاي جعفري تماس تلفني داشتم! صداش خيلي سرحال و شاد به نظر مي رسيد! ضمن احوال پرسي به آقاي جعفري گفتم كه اينقدر به من مدير گفتي كه آخرش مدير شدم!!! خيلي خوشحال شد! امروز اكبر (پسر آقاي جعفري) با من تماس گرفت و گفت كه پدرش از خواب بيدار نشد!

   يادمه كه هر وقت از فشار درس و كار و بي پولي نااميد مي شدم به من مي گفت اين روزها خيلي زود تموم مي شه و آينده روشني داري!!! وقتي كه به گذشته فكر مي كنم مي بينم كه آقاي جعفري نيز مثل خيلي هاي ديگه نقش مثبتي در زندگي من داشته و هرگز فراموشش نخواهم كرد!

يادش گرامي و روانش شاد باد!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط مسعود امين پور مجومردي  |