فرهنگي، هنري، تاريخي
|
زاغكي قالب پنيري ديد به دهن برگرفت و زود پريد
بر درختي نشست در راهي كه از آن مي گذشت روباهي
روبه پر فريب و حيلت ساز رفت پاي درخت و كرد آواز
گفت: به به چه قدر زيبايي! چه سري چه دمي عجب پايي!
پر و بالت سياه رنگ و قشنگ نيست بالاتر از سياهي، رنگ!
گر خوش آواز بودي و خوش خوان نَبُدي بهتر از تو در مرغان
زاغ مي خواست قارقار كند تا كه آوازش آشكار كند
طعمه افتاد چون دهان بگشود روبهك جست و طعمه را بربود

سروده: حبيب يغمايي